سفر غیر منتظره و دوستی با راجر
سلااااااااام دوستان خوبید خوشید؟ روز پنجشنبه حس حالی نداشتم دوست داشتم که همش تو خونه باشم رادوین هم در حال شیطونی بود از 6 صبح بیدار شده بود و همش میگفت Go down. پدر شوهری اومد بالا و بردش پایین تو حیاط تا بازی کنه. بعد همش به پدر شوهری میگفت حسسسسسسین به من هم میگفت میمینا (رومینا) بیا قربونت بشم عسلم . داره به شمعدونی ها اب میده . محصولات باغچه مون گوجه و فلفل تا اینکه سونیا جون زنگ زد و گفت فردا ناهار ببریم بیرون و به گشت و گذار . و روز جمع...









